خرید بک لینک

آن زمان من مسئول فرهنگى دانشگاه علم و صنعت بودم.
براى دیدار از مناطق جنگى جنوب، دانشجوها را به خوزستان برده بودیم.
دکتر هم به همراه یکى-دونفردیگر از اساتید به دعوت ما آمده بودند.
شب اول جاى مناسبى براى اسکان نبود.بچه هارا درسد کارون اسکان دادیم. پتو هم به اندازه ى کافى نبود.
آن شب تا صبح من و دکتر نشستیم با هم به صحبت کردن.
انگار یکى از ماها بود. اصلا به روى خودش نیاورد جایى براى استراحت و پتویى براى گرم شدن ندارد.

شب بعد هم براى اسکان دانشجوها به مشکل برخوردیم. بعد از کلى دوندگى بالاخره
جایى پیدا کردیم ودانشجوها را اسکان دادیم.
یکى از بچه ها کسالت شدیدى پیدا کرده بود و باید او را به یک مرکز درمانى مى رساندیم. دکتر که متوجه مشغله ى زیاد ما شده بود،گفت آن دانشجو را براى معالجه به یک بیمارستانى-جایى مى رساند.
وقتى برگشتند، آن دانشجو به دوستانش گفته بود، پول ویزیتش را دکتر، خودش حساب کرده و به او اجازه نداده دست به جیبش ببرد!

آن شب قرار بود شام را از جایى خارج شهر برایمان بیاورند.
وقتى آوردند، دیدیم یخ کرده. با وجود خستگى زیاد، با چند نفر از بچه ها دیگ غذا را بردیم داخل آشپزخانه ى محل اسکان تا دوباره گرم کنیم.
دیدیم دکتر هم آمد داخل آشپزخانه و از ما پرسید اگر کمکى لازم داریم بیاید کمکمان.
خسته ومستأصل گفتیم: نه! آقاى دکتر! شما بفرمایید. الان غذا رامى آوریم!
دکتر بدون توجه به تعارف ما آمد تو و شروع کرد به کمک به ما تا غذا را گرم کنیم.
داخل ظرف ها بکشیم و بین دانشجوها توزیع کنیم.

+بخشی از کتاب فرزند ملت(گزارش-خاطره هایی از دکتر احمدی نژاد)

برچسب: نویسنده: شیدا زمانی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 19:57

صفحه بندی